
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من تورا بدرود خواهد گفت نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است
غم این ناتوانی همه توش و توانت را ز تن برده ست ×
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جان است
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است ×
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشک سالی های پی درپی
تو را از نیمه ره برگشتن یاران
تو را تزویر غم خواران زپا افکند
تو را هنگامه ی شوم شغالان ،
بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد ×
تو را با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندم زار طلوع با شکوهش خوشتراز صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره ی افروخته از آتش غیرت
که در چشمانمن والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غم باری که روزی چشمه ی جوشان شادی بود
و اینکحسرت و افسوس بر آن سایه افنده ست
خواهی رفت
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت ×
من این جا ریشه در خاکم
من این جا عاشق این خاک ، اگر آلوده یا پاکم
من این جا تا نفس باقی ست می مانم
من این جا چه می خواهم ، نمی دانم
امید و روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من این جا باز در این دشت خشک تشنه می مانم
من این جا ، روزی آخر با دست تهی ، گل بر می افشانم
من این جا روزی آخر از ستیغ کوه ،
چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم تو روزی باز خواهی گشت ...
(وصف حال من و مدرسمون!)
نظرات ()
|


نظرات ()